اینجا لندن است. شهری مهد تمدن و تجدد. از
همه جورش اینجا پیدا میشود. در ناف شهر، محل تردد
آدمهای جورواجور مکلا و معمم و محجب، یک آگهی چسبانده
اند به در و دیوار شهر با این مضمون که:
«بسمه...!
«در
راستای گسترش فرامین الهی به دیگر نقاط جهان و برای
این که جهانیان و باورمندان به دیگر ادیان کتابدار [!]
نیز از دستورات آسمانی مذهب تشیع بهره مند شوند، مسجد
«قمر بنی هاشم» واقع در خیابان شاه، بلوار ملکه، نبش
کوچه ی ولیعهد، پلاک قمر بنی هاشم، برنامه ای برای
جهانیان در نظر گرفته است. برای آگاهی از چند و چون
این برنامه، به دفتر مسجد قمر بنی هاشم، واقع در بن
بست ملکه، کوچه ی شاهزاده، سه راهی پرنس چیز مراجعه
فرمائید! آقایانی که میخواهند از مزایای قانونی این
مذهب آسمانی بهره منده شوند، حتما پول نقد و کارت
اعتباری شان را همراه بیاورند. خانمها نیازی به پرداخت
وجه ندارند. ایشان در صورت پذیرفته شدن برای شرکت در
این پروژه ی تبارک و تعالی مذهبی، پول هم دریافت
خواهند کرد. خانمهایی که میل دارند از مزایای این
فرمان الهی بهره مند شوند، حتما دو قطعه عکس [6×4]
پرستلی همراه داشته باشند!
«...
مع الصابرین!»
رهگذران
نگاهی به آگهی می اندازند و رد میشوند. در وسط هاید
پارک چند مرد جوان با ریش پانزده روزه و چند دختر بچه
با لچکهایی سیاه و خاکستری و سورمه ای و قهوه ای
آفیشهایی با همین مضمون را بین رهگذران تقسیم میکنند.
رهگذران آفیشها را میگیرند و بعضیشان – بدون آن که
نگاهی به متن اطلاعیه بیاندازند - آن را مچاله، در
سطلهای ذباله ی سر راهشان میاندازند. میز کتابی در
همان نزدیکیها گذاشته اند که دختربچه ای با مقتعه ی
سیاه و پسر بچه ای که تازه پشت لبش سبز شده است، پشت
آن ایستاده اند. این دو جوانک مسئولند به پرسشهای بی
پایان رهگذران کنجکاو، با زبان انگلیسی دست و پا شکسته
شان پاسخهای دست و پا شکسته تر بدهند. دست آخر مجبورند
کنجکاوان را به روز موعود انجام «پروژه» حوالت دهند.
زن و
مردی ایرانی که از همین مسیر رد میشوند، ابتدا با بی
اعتنایی و سپس - بعد از پچ پچی با هم - باکنجکاوی
آفیشی را میگیرند و بدون آن که نشان دهند زبان اهالی
حکومت اسلامی را میفهمند، به زبان انگلیسی شروع میکنند
با هم گفتگو کردن. قرار میشود زن دو تن از دوستانش را
برای تهیه ی گزارشی از این پروژه دعوت کند. مرد هم
قرار میگذارد که چند تن از دوستان فرنگی اش را برای
آگاهی یافتن از چند و چون قضیه راهی مسجد «کمر بانی
هاشیم» کند.
روز
موعود سر میرسد. زن و مرد سر ساعت 5 بعد از ظهر
پنجشنبه و به قول آفیش پخش کنها «شب جمعه» در محل حاضر
میشوند. جلو مسجد جای سوزن انداختن نیست. چند جوان
ریشدار مامورند زنها و مردها را در دو صف جداگانه و از
دو در جداگانه به محل گیشه های اطلاعات راهنمایی کنند.
چهار گیشه در چهار سمت برای مردان در نظر گرفته اند و
گیشه ای هم آن ته ته، درست پشت در عقبی مسجد برای
بانوان. زنی چادر به سر کیسه ای بزرگ از این کیسه های
آبی آشغال را در دست گرفته و به هر زنی که از کنارش رد
میشود، یک فروند لچک سیاه کهنه و رنگ و رو رفته را
زورچپان میکند. بعضی از زنها روسری را میگیرند، بعد که
بوی نامطبوع لباس کهنه دماغشان را میآزارد، آن را به
سویی پرتاب میکنند. دو مرد در کنار صف ایستاده اند که
این گونه زنها را – برای بی احترامیشان به لچکهای
بوگندو - از صف خارج کرده و با بی ادبی از محل
بیرونشان میاندازند. چند پلیس محلی با اونیفورمهای شیک
نظامی و اتومبیلهای پلیس در همان حوالی کشیک میکشند.
گویا این بار اولی نیست که این مسجد اعظم از این
ناپرهیزیها میکند.
زمان
آغاز پروژه درست همزمان با پخش اذان مغرب و عشاست. از
بلندگوی مسجد صدای اذان و صلوات و دعا و «قل هو الله»
گوش مردم را کر میکند. اکوی صدای بلندگوها بدجوری در
محل میپیچد. بیشتر مراجعین را زنهای جهان سومی، عربها
و ترکها و افغانها و روسها تشکیل میدهند. در صف مردان
غوغاست. چند نفری برگه های بلیط مانندی را دستشان
گرفته اند و دارند آن را در «بازار سیاه» به آنانی که
حوصله ندارند در صف بایستند، میفروشند. در چند قدمی
مسجد، مسافرخانه ی ارزان قیمتی است که برای امر مهم
خرید و فروش سکس با برچسب «صیغه» اجاره شده است. مردها
ظاهرا عجله دارند. در محوطه ی مسافرخانه جای سوزن
انداختن نیست. زنهای پذیرفته شده برای انجام «پروژه»
باید از محل مسجد تا اتاقهای مسافرخانه، چادر به سر
داشته باشند. بوی عطر شاهچراغی و شابدوالعظیمی و بوی
قیمه پلو و دارچین و شله زرد و ... محل را برداشته
است.
زنی که
همراه با دو خبرنگار انگلیسی آنجا نشسته است، پسر
دوازده ساله اش را برای سر و گوش آب دادن به مسجد و
مسافرخانه میفرستد. یکی از زنان خبرنگار خودش را جزو
مدعوین قاطی صف کرده است. همو وقتی آخر شب برمیگردد،
با تلخی به زن هموطن ما میگوید: «نزدیک بود خودم را
برای یکساعت 15 پوند بفروشم!» و اشک چشمانش را پر
میکند. خبرنگار ایرانی دستش را روی شانه ی همکارش
میگذارد که دلداری اش بدهد، اما خبرنگار اروپایی با
تلخی دست او را از روی شانه اش برمیدارد و راهش را
میکشد و میرود. مردهای میهمان میخندند. زنهای میزبان
دستشان تو جیبشان است. گویا چند پوندی کاسب شده اند.
پروژه ی «شیعی» مسجد قمر بنی هاشم با موفقیت انجام شده
است. حالا جا دارد که دفتر ریاست جمهوری حکومت اسلامی
از موفقیت این طرح جهانی در راستای اتمیزه کردن سیاست
خارجی اش سمینارها مرتکب شود. مهد تمدن و تجدد در
اروپا گوشه ای از خانه ی عفاف کرج را تجربه کرده است.
تیتر اول هفته نامه ی تایمز لندن این هفته این است:
«دولت جمهوری اسلامی ایران طی پروژه ی موفقی زنان
اروپایی را به ساعتی 15 پوند اجاره داد!»
29 فوریه
2008 میلادی