من
صدایت را گم کردم
روزی که چشم خدا آتش گرفت
و پرندگان به هوا جستند
و دریاها خشکید
من صدایت را گم کردم
روزیکه آسمان را مه گرفت
و هابیل و قابیل به خدایان مست می خندیدند
و یکدیگر را تکه تکه می کردند
من صدایت را گم کردم
روزیکه آسمان سیاه بود
و جنگ شنزاروهوابود
من صدایت را گم کردم
و خدا با مریم همبستر میشد
من صدایت را گم کردم
روزیکه عایشه بکارتی برای عروسکهایش پولک دوزی میکرد
من صدایت را گم کردم
روزیکه شیطان را رها کردم
و با اعراب نماز گزاردم
وبه مهر خونین سجده کردم
و تسبیح خونین را بر سر در خانه ام آویز کردم
و با اعراب پایکوبی کردم
من صدایت را گم کردم
روزیکه برهنگی ام را حجابی بخشیدند
و افکارم را زنگاری
من صدایت را گم کردم
روزیکه اعراب در گوشم وردی خواندند
و وزنه های آیه ها را به گوشهایم آویز کردند
و در بازار مکاره شان آن من دیگر را سنگسار کردند
من صدایت را گم کردم
روز جنگ خدایان نابه کار که زمین ترک می خورد
و خدایان در حفره ها پنهان میشدند
تو و خدا را گم کردم