من دیدم
از دیوار بلند خانه سرک کشیدم
خدا را دیدم که کو چه باغی می خواند
وبا روسپیانش سوت زنا ن از کوچه
ما می گذرد
کلاغی را دیدم که شعورش را
بین درختان تقسیم میکرد
جو ئی را دیدم گله میکرد از من و تو
عکس ما ه را در آب دیدم گله میکرد از
تنهائی
معلمی را دیدم که با آب عشقبازی میکرد
تا اکسیژن آب را ثابت بکند
زنی را دیدم از لغزهایش آشپزخانه اش
گرم میشد
و کو دکش سایهء اندوه را در هوا نقاشی
میکرد
و پرواز میداد نفسهای هوس انگیز مردان
را
با باد باد کهایش
و من بر خو د لرزیدم
و ضر به ء داس را پذیرفتم بر قلب گریان
خود
و جو انه های شور زندگیم را
چال کردم
و روی زمین ترک خورده دراز کشیدم
و خز نده های ریز را پنا ه دادم
به آغوشم
و شب تابها را به گردنم آویختم
و فشار جو زمین را روی پستانهایم حس
کردم
که لحظه های شفاف نوازش را از من می
گرفت
و دو گانگی را به من پند میداد
و مرا به مرز هراس سوق میداد
و خطر را در آغو ش کشید م
عطش خواستن ترا به پر نده ام گفتم
و لحظه هایم را به سو یت پرواز دادم
و عشق نا رس خو د را زیر آفتاب گذاشتم
تا آفتابی بخورد
و چشمانم را سایبان نگا هت کردم
و گفتم من راز شبانه ام
و بی پروا ئی ام به سادگی همان
ظر فهای سفا لی خانه ء همسا یه است
و به زلا لی اند یشهء مردی
که به تنهائی شبانه سفر کرد
و به زیبائی ریشهء گلی که در مرداب
دلبری می کند
و آفتاب را به بسترش می طلبد
و آفتاب را به بسترش می طلبد
آری من زنی بی پروایم که از پچ پچ
آفتاب و ماه هم نمی ترسم