مردان
اخته ی سرزمینم
از من مپرس چرا آینه ها انتحار می
کنند
به هنگامیکه مردان دسته
دسته اخته میشوند
آه مردان اخته ی سرزمینم
که در سراب به خواب رفته
اید
من به تاج شهزاده ای می
اندیشم
و زیر سم های سپاه اعراب
هنوز فریاد میزنم
ازمن مپرس چرا مردان
سرزمینم در مه گم میشوند؟
و دختران باکره را حراج
کرده اند
از من مپرس چرا آنسوی
دیوار دخترکی در نی لبک مینوازد؟
و عربی شراب ناب می نوشد
و غرور بخاروار از پنجره
های رنگی می گریزد
آه مردان روسیاه اخته ی
سرزمینم
اسبهای اساطیریتان همه در
قصه های من گم شد
آه مردان روسیاه اخته ی
سرزمینم
که کودکی مرا گرو نهاده
اید
و گنگ و کور بر طبل های
پاره می کوبید
آه مردان اخته ی سیاه
اندیش
به دخترانی می اندیشم که
روی جهیزیه های خود مویه می کنند
ودر گردو عبارسپاه اعراب
گم میشوند
من در دور دستها ی دهکده
ام به شاهپرکها ی گرفتار می اندیشم
و خانه های خفته در مه
و مردی که سرود عشق برایم
می خواند .