|
... ملّيت اساساً در
برابر « ديگران » خود را بروز می دهد. تاريخ ايران، تاريخ
هجوم های اقوام مختلف و لذا؛ تاريخ حضور اين « ديگران »
است. منظورم از هويت ملی مجموعة درک و دريافت من (بعنوان
يک ايرانی) از جهان و جامعه است. مجموعة کردارها، منش ها،
احساس ها و آئين هائی است که « شخصيّت » مرا (به عنوان يک
ايرانی) از ساير ملت ها، مشخص می کند. چيزی که يکی از
ايران شناسان برجستة فرانسوی بدرستی آنرا L’âme de l’Iran
(جانِ ايران) ناميده است. من در تعريف « ملّيت » - مخصوصاً
بر واژة « شخصيت » تأکيد می کنم تا جوهر معنوی و فرهنگی
مفهوم « ملّيت » را نشان بدهم.
خوب! اين هوشياری تاريخی کی و کجا خودش را نشان می دهد؟
وقتی که يک دشمن خارجی به « شخصيت » شما (به شخصيت تاريخی
شما) يعنی به « هويت » شما، به ميهن و فرهنگ و تاريخ و
آئين های ملی شما تجاوز کرده باشد. بنابراين عجيب نيست که
به قول « التون دانيل» E. Daniel (محقق و ايران شناس
انگليسی) در طول حدود صد سال ( از سال 127- 126
هجری/743-843 ميلادی) ما شاهد 143 قيام و شورش اجتماعی،
سياسی و مذهبی در نواحی مختلف خراسان، آذربايجان، سيستان،
طبرستان، گيلان و ... عليه حاکميت اعراب و اسلام بوده ايم.
چنين هوشياری و
مقاومتی در تاريخ ملت ها اگر بی نظير نباشد، بی ترديد کم
نظير است. نتيجة اين مقاومت ها، فداکاری ها و هوشياری ها
از جمله اينست که پس از آنهمه آوارِ سهمگين تاريخی (برخلاف
بسياری از کشورهای متمدن قديم) زبان، ادبيات، فرهنگ و آئين
های ملی ما هنوز زنده و پايدار است.
در اين جا، دلم می خواهد به گوشة تاريکی از تاريخ ايران
اشاره ای بکنم تا هم شاهدی برای حرف هايم ارائه داده باشم
و هم ادای دينی کرده باشم به آن قهرمانان گمنامی که امروزه
ما، همة هستیِ تاريخی و فرهنگی مان را مديون فداکاری ها و
پايداری های آنان هستيم:
من در بارة قتل عام ها، غارت ها، ويران کردن شهرها و آتش
زدن کتابخانه ها و آواره کردن دانشمندان شهرهای نيشابور،
بخارا، مرو، خوارزم و سمرقند (که از مراکز مهم علمی و
فرهنگی ايران و جهان در قرون وسطی بودند) بوسيلة قُتيبه بن
ُمسلم (سردار عرب در فتح خراسان) در کتاب « ملاحظاتی در
تاريخ ايران» صحبت کرده ام. در تواريخ سيستان آمده است:
وقتی که سپاهيان « قُتيبه»، سيستان را به خاک و خون
کشيدند، مردی چنگ نواز، در کوی و برزنِ شهر که غرق خون و
آتش بود، از کشتارها و جنايات « قُتيبه» قصه ها می گفت و
اشکِ خونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودند، جاری می
ساخت و خود نيز، خون می گريست ... و آنگاه بر چنگ می نواخت
و می خواند:
« با اين همه غم در
خانه دل
اندکی شادی بايد که
گـاهِ نوروز است ».
٭٭٭
|