آتش سده

اثری از سعید نفیسی

گردآورنده آرمان آریامهر

 برگرفته از نشریه ایرانشهر

 با سردبیری استاد شجاع الدین شفا

 

 نقل از مقدمه نویسنده بر کتاب ماه نخشب:
 من نه از این جهت که ایرانیم، بلکه از این جهت که تاریخ خوانده ام و بیاد دارم، میتوانم به جرات گفت که کشوری مرد خیزتر از ایران کمتر در جهان سراغ دارم. فرزندان ایران باید فخر کنند که از ریشه و تنه و شاخ و برگ این درخت برومندند، تا نام این مردان بزرگ بر سر زبانها و در محفظه خاطرها و در اوراق کتابها هست ایران دیر یا زود باز از این مردان خواهد پرورد.
خوشا به روزگار کسانی که با این مردان بزرگ زیسته اند و خرم بخت کسانی که باز از این مردان در ایران ببینند. این داستانهای تاریخی که هر کلمه آنها تاروپودی از دل من و سرشت مرا در بر گرفته است مخصوصا برای جوانان دلاور ایران فراهم شده است. اگر تنها یک جوان ایرانی هم از یک تن از قهرمانان آنها سر مشق بگیرد و همین برای من بزرگترین پاداش خواهد بود.

 قرنها در دل زمستان، در شب دهم بهمن ماه، در سراسر ایران زمین به یاد هوشنگ، شاه و پهلوان داستانی ایران، آتش سده افروخته شد. اما در آن سال ٣٢٣ هجری آتش سده و جشن شبانه دوهزار ساله آن شکوه دیگر و برای تاریخ معنی دیگر داشت.

 سیصد و ده سال بود که دیگر ایرانیان پیرو آیین مزدیسنی برای افروختن این آتش گرد یکدیگر نیامده بودند. سیصد و ده سال بود که اگر ایرانی پاکزاده ای در چنین شبی میخواست داد دلی از زمانه بگیرد جز تنگنای خانه خود گریزگاهی وجز نزدیکان خود را زبانی نمییافت.

 دیلمی زاده دلیر و برومند، مردآویز پسر زیار پهلوان گیلان، از سرزمین پدران خود بیرون آمده بود و به بغداد میرفت تا کشور نیاکان خویش را از استیلای تازیان پاک کند و دوباره دستگاه شاهنشاهی ساسانی را در کنار دجله بگسترد. به اصفهان رسیده بود و سفر همدان و بدنبال آن سفری دشوارتردر پیش داشت. خواسته بود جشن نیاکان خویش را که سیصد و ده سال بود از آن شکوه جهان افروز افتاده بود در یکی از بزرگترین شهرهای ایران، سپاهان، برگزار کند و به همین اندیشه دو سه روز در آن شهرمانده بود. از چند روز پیش فرمان داده بود از کوه ها و دشتهای دوردست هیمه بسیار گردآورده و در کنار زنده رود انباشته بودند.

 شامگاه آن روز خوانی گسترده شد که تاریخ جهان سفره ای بدین گشادگی و دستی بدین بخشندگی و میزبانی بدین دست و دل فراخی بخود ندیده بود. همینکه شب فرا رسید میزبان شگفت کار در چادر خویش فرود آمد و جامی از شیره انگور ایران برکشید و فرمان بر افروختن آتش داد. ناگهان سینه آسمان هر چه رازهای سالیانی داشت در برابر آتش افروزی شب سده سال ٣٢٣ هجری سپاهان بیرون ریخت و پرتو آتش جاودانی ایرانی سر به فرازگاه چرخ کهن کشید. مردآویز بر تخت زرینی که به روش شاهنشاهان ساسانی ساخته شده بود نشست و سه جام باده بر کشید و پس از او لشکریان و میهمانان از آن خوان بیدریغ و باده بیحساب شبی به روز آوردند که جهان کمتر بخود دیده بود.

 مردآویز پسر زیار و پسرزاده مردانشاه گیلی نجیب زاده پرشور گیلان بود. دلاوران این خاندان خود را از فرزندان آرش کمانگیر پهلوان داستانهای ایرانی میدانستند. مردان گیلی یا گیل مردان از دوران ساسانیان در سرزمین ایرانشهر به دلاوری نامبردار شده بودند. لقب " گیل گیلان"  امتیاز بسیارمردانه ای بود که به سرداران بزرگ ایرانی میدادند. زیار دو پسر و یک دخترداشت که مادرشان دختر پادوسبان اسپهبد رویان یعنی پادشاه بخشی از طبرستان بود. دو پسرش مردآویز و وشمگیر از آغاز جوانی در میدانهای دلاوری شمال ایران داد مردی داده بودند. مردآویز هنوز جوان نو رسیده ای بود که نامش در سراسر گیلان پیچیده و مردان بزرگ آن سرزمین آرزومند دیدار وی و خواستار یاری او میشدند.

 در جنگ و گریزهای پیاپی، مردآویز دستگاهی بهم زد و سران سپاه را گردآورد و ایشان را سوگند وفاداری داد و به هر یک زر و مال بخشید و از مردم قزوین دلجویی کرد و با ایشان داد کرد و بهمین جهت مردم به او گرویدند و بدینگونه نیرو گرفت و به کشورستانی پرداخت. و سرزمین ری را نیز بگرفت.

 در این هنگام ماکان دیلمی، مردی از دلاوران دیلمستان، پسر کاکی و نواده فیروزان که او نیز بر تازیان برخاسته بود طبرستان و آمل را گشاده و تا نیشابور رفته بود. اما به خواهش پادشاه سامانی در بخارا، آن شهر را رها کرده و به گرگان و طبرستان بازگشته بود. از آن پس میان ماکان و مردآویز رقابتی سخت پیش آمد و مردآویز به جنگ ماکان رفت و همه طبرستان را بگرفت و سپس گرگان را هم متصرف شد و شیرزیل پسر سالار و ابوعلی که گماشتگان ماکان بودند هر دو گریختند و مردآویز پیروزمندانه به اصفهان بازگشت و از جانب خود حکمرانی در طبرستان نشاند.

 پس از بازگشت مردآویز، ماکان گروهی را با خود همدست کرد و به طبرستان رفت و میان او و حکمرانی که مردآویز گماشته بود جنگ در گرفت و ماکان به خواری به نیشابور بازگشت و از حکمران این شهر که از جانب سامانیان بود یاری خواست. مردآویز هم لشکری دیگر به طبرستان فرستاد و اینبار باز ماکان شکست خورد و گریخت.

 پس از این ماجراها در سال ٣١٩ کار مردآویز بسیار بالا گرفت و از هر سوی لشکریان فراوان بر او گرد آمدند. مردآویز خواهرزاده خود را به گرفتن همدان فرستاد که در آنهنگام مردی بنام ابوعبداله محمد بن خلف دینوری از جانب خلیفه بغداد حکمرانی آنرا داشت. به فرمان وی لشکریان خلیفه با سردار مردآویز به جنگ برخاستند و گروه بسیاری از سپاهیان مردآویز و سردارشان کشته شدند و بازمانده لشکریان پریشان به نزد او بازگشتند.

 مردآویز که از این واقعه آگاه شد به خشم آمد و بدیدار بیتابی خواهرش در مرگ فرزند، دلش بیشتر بدرد آمد. غران و خروشان به سوی همدان شد و پس از چندی به یکی از دروازه های شهر که در آن زمان بدان دروازه شیر میگفتند رسید. این دروازه را از آنجهت دروازه شیر میگفتند که نزدیک آن بر بالای تپه ای از زمانهای قدیم شیری سنگی بوده و از آنجا راه ری و خراسان آغاز میشده است. این شیر را از سنگ یکپارچه بسیار بزرگ ساخته بودند که از دور جاندار و زنده مینمود. مردم همدان از زمانهای بسیار کهن معتقد بودند که این شیر را سازنده شهر طلسم خویش قرار داده است، و هرگاه این طلسم شکسته یا واژگون شود همدان ویران گردد. به همین جهت مردم شهر در پاسبانی آن کوشش بسیار داشتند و با اینهمه در آن جنگ در میان لشکریان مردآویز و مردم همدان این شیر شکسته شد.

 با حمله صاعقه آسای سپاهیان مردآویز، لشکریان خلیفه بر مردم همدان خیانت ورزیدند و شهر را تسلیم مردآویز کردند، و در آن روز گروهی بسیار از مردم همدان کشته شدند. گویند سه روز کشتار ادامه داشت و درباره شمار کشتگان تاریخ نویسانی که در خدمت دستگاه خلافت بودند گزافگویی بسیار  کرده اند. پیدا است که مردآویز در نتیجه کینه سختی که درباره بیگانگان تازی و همدستان ایرانی آنان داشته مردم همدان را از پیروی از بیگانگان تنبیه کرده است، و این سیاست او را به ستم ها و کشتارها آلوده کرده اند.

 پس از گرفتن همدان و دینور، مردآویز چند تن از سران سپاه خود را با قسمتی از لشکریان خویش به اصفهان فرستاد، و اینان چون به اصفهان رسیدند کاخهایی را که احمد بن ابودلف کارگزار معروف دربار بغداد در نواحی مرکزی ایران در آن شهر ساخته بود و زیباترین ساختمانهای اصفهان بودند را برای پذیرایی مردآویز تعمیر و آماده کردند. همینکه تعمیر کاخها به پایان رسید و گرداگرد آنها بستانهای زیبا فراهم شد، مردآویز با چهل یا پنجاه هزار  سپاهیان خود از همدان براه افتاد و به اصفهان رسید، و در آنجا مستقر شد. پس از آن سپاهی به اهواز فرستاد و آن لشکر اهواز را بگرفت.

 در سال ٣٢٠ مردآویز یکی از سرداران خویش را به گیلان نزد پدرو برادرش فرستاد تا برادرش وشمگیر را که وی میخواست ولیعهد خود کند نزد او آورد. هنگام فرستادن او ، سفارش کرد که برادرم مردی روستایی منش و ناهموار است و زنهار تا توانی جز با نرمی و مهربانی با او سخن مگویی. فرستاده که پسر جعد نام داشت گوید که چون به گیلان رسیدم سراغ وشمگیر را گرفتم، مرا به جایی بردند که گروهی با پاهای برهنه و شلوارهای بالازده سرگرم کاشتن بودند. وشمگیر را که در جمع آنان بود آواز دادم که برادرت شهریاری توانا شده و شهرهای بسیار را گشوده است. و اینک ترا به خویش میخواند. چون این سخنان شنید دهان پرباد کرد و سپس یکباره خالی کرد و گفت: این بر ریش برادرم که جامه سیاه پوشیده است و خدمت سیاه پوشان میکند. در آن زمان شعار خلافت عباسیان جامه سیاه بود و هرکس میخواست بدیشان تقرب کند جامه ای بدین رنگ میپوشید، و این خود درجه بیزاری مردم گیلان را در آنزمان از خلفای بغداد میرساند. با این همه فرستاده مردآویز با نرمی و چرب زبانی سرانجام وشمگیر را راضی کرد که با او از گیلان بیرون آید، ولی وی همچنان از پوشیدن جامه سیاه سرباز میزد.

 مردآویز پس از تصرف خوزستان علی فرزند بویه را به گرفتن شهر کرج فرستاد که از شهرهای بزرگ مغرب ایران در میان همدان و اصفهان بود. خاندان بویه نیز مانند دیگر خانواده های دیلمی خاندان نیکزاده بزرگوار و ایران دوستی بود که نسب خویش را به اردشیر بابکان میرسانید. بویه سه پسر برومند دلشت بنام علی، حسن و احمد که هر سه از سران سپاه ماکان بودند، و چندی پس از آن دودمان پادشاهی معروف بویه یا دیلمان را بنیاد نهادند که بر بغداد پایتخت خلفا نیز دست انداختند. علی پسر بویه همان کسی است که بعدها از ٣٢٠ تا ٣٣٨ با لقب عمادالدوله پادشاهی کرد.

 مردآویز برادر خود وشمگیر را به ری فرستاد و فرمانروایی آن شهر را به او داد، و شیرج پسر سپهسالار خویش را با دو هزار و چهارصد مرد گیلی و دیلمی راهی اهواز کرد تا آنجا را بگیرند و راه را در میان قلمروعلی پسر بویه و خلیفه بغداد ببندند، زیرا که یقین داشت دیر یا زود خلیفه علی را بروی خواهد انگیخت. لشکریان مردآویز در اول شوال ٣٢٢ به رامهرمز رسیدند و خطبه بنام او خواندند و بسوی اهواز رهسپار شدند. چهل روز تمام لشکریان مردآویز در کرانه کارون در برابر سپاه یاقوت سردار خلیفه ایستاده بودند و چون پلی نبود نمیتوانستند بدو دست یابند. سرانجام از پل اربق که  از لشکریان یاقوت گرفته بودند گذشتند و اهواز را به تصرف درآوردند.

 در سال ٣٢٣، تلاش اصلی مردآویز بر این بود که بسوی بغداد رود و تاج و تخت خلفای تازی را براندازد و بجای شاهنشاهان ساسانی در آن شهر بر تخت نشیند. برای اینکار همه وسایل را آماده میکرد و در همه شهرهایی که از اصفهان تا بغداد بر سر راه داشت کارگزاران خویش را گماشته بود. اطمینان وی چندان بود که از همان هنگام پسر وهبان را مامور کرده بود تا هر چه زودتر ایوان مداین و طاق کسری کاخ معروف شاهنشاهان ساسانی را در تیسفون تعمیر کنند و آنرا درست به صورتی که در زمان ساسانیان داشته است برگردانند.

 گیل مرد دلیرما، در آنروزگار خطایی بزرگ کرد، و آن این بود که گذاشت زمستان آن سال شوم ٣٢٣ بگذرد تا در بهاران سفر شگفت خود را آغاز کند، غافل از آنکه خلیفه تازی وناجوانمردان طفیلی او به حیله و خیانت نخواهند گذاشت وی بهار آینده را بچشم ببیند، و چون بهار ایران دوباره فرا رسید، چهل و چند روز از مرگ این پهلوان ایرانشهر گذشته خواهد بود.

گیل مرد ما، همچنانکه خود دورویی و تزویری در نهاد نداشت، دیگر مردم روزگار را نیز همچنان

 میپنداشت و بر این گمان بود که آنان نیز با درست رفتاری و با شور ایران پرستی با او معامله  خواهند کرد، غافل از آنکه جهان پر از نابکاران است و در برابر هر راست نهادی، بسیار بدکاره زشتخو نیز در انتظار فرصت فریب دادن و خیانت کردن ایستاده اند. پهلوان ما که خود بیباک و دلیر بود میپنداشت که برای کامیابی همین مردی و مردانگی بسنده است و به تدبیر و حیله و فریب نیازی نیست. نام وی در دلهای دشمنان چنان هراس افکنده بود که در بیشتر جنگها، پیشاپیش مخالفانی پشت میکردند و روی به گریز مینهادند. جامه کوتاه میپوشید و از همه دیگر سنتهای دربار ساسانی پیروی میکرد. چون سپاهیان از برابرش میگذشتند شکوه و هیبت او بر پردلترین مردم روزگار سایه می افکند. 

پس از آن میهمانی شگرفی که گیل مرد پهلوان در آن شب سده در اصفهان اراست، سه روز دیگر در جایگاه این ضیافت با لشکریان خود ماند. روز سوم به گرمابه رفت تا جامه باران خورده خویش را عوض کند. یکی از غلامانش گورتکین که از غلامان ترک بود که در لشکر او بودند، در به روی ترکان دیگری که از جانب کارگزاران خلیفه نقدینه گرانی برای کشتن مدرآویز ستانده بودند، بگشود و ترکان بر گرمابه تاختند.غلام زنگی که به پاسداری نشسته بود فریاد برداشت و دست پیش آورد، اما ترکان دستش را با شمشیر زدند و غوغا بالا گرفت. مردآویز با شنیدن بانگ، خود را به در گرمابه رسانید و آنرا از پشت بست و تختی را که آنجا بود بر پشت در نهاد و سپس در جستجوی خنجر خویش برآمد. اما آنرا شکسته یافت. سرانجام ترکان در را شکستند و بدرون آمدند و یکی ازآنان کاردی بر شکم گیل مرد دلاور زد و آنرا از هم درید و او از دفاع بازماند. ترکان از گرمابه بدر آمدند و فریاد برداشتند که شکمش را دریدیم. اما یکی از سران آنان، یاروق، که پس از این واقعه در دربار خلیفه به مقامی بلند رسید زنهار داد که تا سرش را از پیکر جدا نکرده اید بر جان  خود ایمن مباشید. ترکان بار دیگر به گرمخانه بازگشتند و وی را دیدند که به همان حال دو تختی را که در گرمابه بوده است بر روی یکدیگر گذاشته و روده های بیرون ریخته خود را در شکم جای داده و بالای آن دوتخت رفته و به یاری کارگر گرمابه میخواهد روزنه بالا را گشاده تر کند و از آنجا بگریزد. اما ترکان امانش ندادند و باز بر او تافتند و وی با دستی شکم پاره خود را گرفته بود و دیر زمانی با دست دیگر از خود دفاع میکرد. بدین حال بود که این گیل مرد دلیر از پای درآمد و سرش را بریدند تا به دربار خلیفه ارمغان برند.

 سعید نفیسی     

دی ماه ١٣٢٣ 

 ********

 چنین بود که در روز ١٣ بهمن ٣٢٣ هجری، نزدیک هزار و صد سال پیش از این، یکی از بزرگترین پهلوانان تاریخ دوره اسلامی ایران، مردآویز پسر زیار، به خدعه و نامردی بیگانگان و مزدبگیران فرومایه آنان، در گرمابه اصفهان از پای درآمد، تا نتواند پایتخت خلفا را که یک یورش بیش با آن فاصله نداشت از تازیان بستاند و استیلای بیگانه را از ایران براندازد و در ایوان مداین بر تخت شاهنشاهی ساسانی نشیند. کشته شد تا دیگر پهلوانان پس از آن اندیشه چنین گستاخی نکنند.

ابومخلد، از تاریخ نگاران آنزمان، مینویسد که به چشم خود دیده است که آن شوری که آوردن تابوت این گیل مرد بزرگ به شهر ری در مردمان برانگیخت در تاریخ روزگار سابقه نداشته است، زیرا که همه گیلان و دیلمان از چهار فرسنگ راه پیاده به پیشباز این رهبر بزرگ رفته بودند، و آنهمه لشکر پس از کشته شدن او بی طمع در هم و دیناری به وشمگیر برادرش پیوستند، و وفاداری گیل و دیلم به سرفرازی ایرانشهر، بدینگونه در تاریخ جهان به ثبت رسید.